من از سرزمین اغماء بازگشته ام...
زندگی، دوباره سلام ...
مدتها زندگي در تسلط ما بوده وبا احتياط و زيركي همه چيز به خوبي پيش ميرفته است ؛اما ناگهان قدرتي تمام اين زيركيها را به سخره مي گيرد و زندگي از روال خارج مي شود ؛ قدرت ما با قدرت دومي رو به رو ميشود؛ اين رويارويي يا مرگ است يا ادامه دادن با قدرت برتر ما نسبت به قبل!
فيلم هيت نبرد دو قدرت است؛ از نيروي خير و شر و داستان قديمي دزد و پليس نمي گويم كه موضوع بارز و قديمي براي بيننده است ؛ در فيلم هيت نبرد خير و شر را نمي بينيم بلكه نبرد اصلي ميان دو قدرت مطلوب است ؛ هر چند نيروي خير در اينجا معناي هميشگي را ندارد!
هانا ( معروف به هيت) نه براي اخلاقيات است كه به دنبال تبهكاران مي رود بلكه اين حرفه اوست وريشه يابي نفرت جالب او كار ساده اي نيست و احتمال پيدا كردن ريشه هاي آن در اخلاقيات بعيد به نظر مي رسد ! تبهكار قدرتمند فيلم مك كالي(Robert De Niro)
حتي در هنگام شليك بي ترديد گلوله ها نفرت انگيز نمي باشد . بگذاريد اساساٌ بحث اخلاقي پليس و تبهكار يا خير و شر را كنار بگذارم و به عنوان يك معلم اخلاق دعا مي كنم خداوند نيروي افرادي چون مك كالي را در مسير نيكي قرار دهد ؛ آمين!!
در اينجا شخصيت منفور فيلم وينگرو مي باشد كه در همان ابتداي فيلم ميل حيواني خويش را به قتل نشان ميدهد و نه تبهكار محبوب ما مك كالي كه بي دليل كسي را نمي كشد!!! انتقام از اوست كه مك كالي را به دام ميكشد .
من يك منتقد فيلم نيستم تنها از رويارويي دو ابر قدرت شخصيتي صحبت مي كنم.
از مسائل جالب توجه روابط عاطفي اين افراد است ؛ مك كالي كه اوايل فيلم كاملاً مسلط به خود ميباشد وبه وضوح خود را از وابستگي به روابط عاشقانه و خانوادگي رها مي بيند ؛ در انتها اعتراف
كوتاه اما كامل و گويا ي اورا به ايلي مي شنويم و كدام زني است كه حرفهاي خالصانه او را بشنود اما او را رها كند!؟ اعترافي چنان خالص كه مشكوك مي شويم از ابتدا هم اين احساس جريان داشته است اما شناخت و نمود آن نيازمند پوج ديدن موفقيتهاي ظاهري بوده است .
نكته مورد توجه من در Heat احترام و حتي ميلي شبيه به علاقه اين دو ابر قدرت نسبت به يك ديگر است ! هانا از مك كالي و مبارزه با او لذت مي برد و مك كالي به اين احساس بي توجه نيست . اگر مك در لباس ديگري بود قطعاً دوست بدون رقيب هيت مي بود. اما مسلماً از هر چيز مهم تر براي هر دو پيروزي در نبرد شخصي است ؛ اما نه؛ گويا به پايان بردن راه آغاز شده از آن هم مهم تر است. راه و هدف خود را با چنان وضوحي مي بينند و پذيرفته اند كه هيچ چيز ؛ نه كشش شخصيت مقابل ؛نه حضور ايلي در كنار مك در آرامش اتوبان شب و نه مشكلات دختر خوانده عصبي هيت هيچ كدام راه را دچار ابرهاي ترديد نمي كنند. از صحنه هاي زيباي اين فيلم تماشاي صورتهاي پر معنا و غير قابل نفوذ اين دو نيرو است! صخره هايي كه براي ابراز قدرت نياز به حركت يا شمشير زدن ندارند.
محبت صميمانه مك كالي به دوستان وفادار و دقت بي صداي او نسبت به زندگي آنها محبوبيت مطبوعي به مك كالي ميدهد . كريس كه براي مك مانند پسرش مي ماند ؛ كاملاً همسر خود را دوست دارد ؛ براي او خورشيد به خاطر "او" طلوع و غروب مي كند ؛ مك كالي نه با تحسين و نه تحقير به او مي نگرد او يك شنونده با ارزش است كه به تعلقات آنها احترام مي گذارد ؛ در كنار اين احساس مك را در حال شليك گلوله به سوي دوست در حال احتضارش مي بينيم ! اينها در كنار هم مك كالي را ساخته اند. در انتهاي فيلم او با تحكم از قرباني خائن خود ( وينگرو) مي خواهد كه در چشمانش نگاه كند ! اطمينان مطلق او در كارهايش تا به اين حد بسيار جالب توجه است و بيرحمانه بودن اين رفتار را به فراموشي مي كشد مضاف بر اينها نفرت ما از وينگرو از لحظه كشتن افراد بي دفاع شكل گرفته است ؛ از اينها مهم تر اطمينان مك از هر كارش بيننده را در اين دنياي پر ترديد جذب ميكند.
براي شناخت هيت و برخورد او به توجيهات واضحي كه براي مك به عنوان يك تبهكار ضروري به نظر مي رسيد نياز نمي باشد ! او پليس است و پرونده درخشان كاري اش او را بي چون و چرا بر مسند قدرت نشانده است . ما هيت را در هنگام عمل مي شناسيم ؛ هانا با بر خوردهاي متفاوتش هانا مي شود ؛ فريادهاي ناشكيباي او ؛ صراحت كلام در گفتن و خواستن و اعتماد موجود در حركاتش ما را به خود نزديك مي كند .نفرت و تحسين او نسبت به مك كالي موضوعي پيچيده از قدرت و احترام مي باشد .پس از شكست مك هيت به نظر نمي رسد اين بار از موفقيت خود سر مست شده باشد هر چند راه او مسلماً تنها همين بوده است؛ مسلماً مك از روي حسن نيت با اسلحه در كمين هانا نبوده است! اما زماني كه دست لرزان مك را بدست مي گيرد دوست دارم برق جديد چشمانش رالرزش اشكي نا آگاه بنامم . فضاي خالي و سرد و تاريك انتهاي فيلم ؛ مك كالي با هاله معصوميت مردن و درد هيت؛ دردي كه شايد هيت تا مدتها به تفسير آن بلند نشود ؛ همگي صحنه هاي كوتاه زماني اما عميق را مي سازند.
هانا در هنگام شليك گلوله هايش نمونه است ؛ بي ترديد مصمم و بي نظير است .كافي است انقباض گوشه هاي دهان هانا را- كه ناشي از تمركز و اطمينان است- در زمان بسيار اندك شليك و رهايي عضلات صورتش را پس از شليك ببينيد تا با من موافق شويد! اما به راستي اين هيت است يا Al pacino؟
در هنگام مرگ كالي اين صورت حالت سومي هم دارد خستگي و بي خوابي زمينه بي چون و چراي اين چهره است اما اين بار بيش از پرداختن به موفقيت خود به شير بي جان مي نگرد وشايد دردي حس مي كند اما نه حتي لحظه اي ترديد! اصولاً تماشاي رفتارهاي بي ترديد افراد لذت بخش است مسلماً هر چه عميق تر زيبا تر. هيت مك كالي را با 3 گلوله مي كشد ؛ بي وقفه و تنها پس از نزول كامل مك كالي هيت احساسي متفاوت را تجربه مي كند. جاي ترحمي براي مك وجود ندارد مي توانست اوضاع عكس اين باشد و هانا غرقه در خون ..
به هر حال دو نيرو در يك راستا دوام ندارند به زودي به يك تبديل مي شوند.
در اين فيلم نيازي براي تغييرات شديدِ ناشي از يك تحول عاطفي ديده نمي شود همه چيز در مسير مشخص خود پيش مي رود ؛ افراد در اتفاقات جديد خود را مي شناسند در اين راستا اثري از تحول گفته شده ديده نمي شود؛ ؛ از نظر او ديگر زمان براي يافتن مك يار نيست ... هيت براي يك دوش و يك ماه خواب به سمت خانه ميرود؛ فضاي نا مطبوع خانه اي بي هيچ نشان از سليقه زني در بند خانواده هيت را به شدت تنها و سر خورده از روابط زناشوئي ( يا بي علاقه) نشان ميدهد . نجات دختر خوانده اش كه دست به خودكشي زده است احساس القائي عجيبي دارد ؛ تعبير پدرانه اي ندارد چرا كه كمي قبل دخترك 5، 6 ساله اي را از دست يك سارق كه اكنون نيمه جان است به آغوش مي كشد ؛ در يك دست اسلحه و در دست ديگر دختركي كه هانا را به عنوان تنها امنيت موجود در اين لحظات مي داند صحنه بسيار جالب تري مي سازد. اقدام هيت براي نجات دختر خوانده اش بديهي است وحتي در صحنه هاي بعدي كه حضورش در كنار همسر مضطربش پررنگ مي شود هيت را تغيير يافته نمي بينيم تنها قابليتهاي عظيم او را در روابط عميق عاطفي مي بينيم . كشف اين نرمشها در شخصيت جالب هيت بسيار لذت بخش و دلگرم كننده است .
شعار بسيار جالب هيت در مورد زمان است ؛
Don't waste my fucking time…
چشمان بي خواب آل پاچينو اهميت زمان را دو چندان جلوه ميدهد ؛ گويا هانا هميشه بيدار است !
زماني از پيدا كردن مك كالي مايوس مي شود كه زمان ديگر از دست رفته است ! زمان براي او برتر از معجزه است!
از نكات ظريف اما مسلم شخصيت هيت و مك روابط آنها با زير دستان و همكاران مي باشد؛كنار مك بودن تا زماني كه صادق باشي موضوع مطبوعي است ؛ گاهي مراقبت ها و دقت او چنان وسوسه انگيز است كه دست به خطر زدن كنار مك به سختي آن مي ارزد! در عين حال خائن با هيچ پيشينه اي از مجازات معاف نيست. حتي نگاه تحسين آميز مك به شخصي كه اسرار امنيتي بانك را باز گو مي كند به اين نقش كوتاه جان مي دهد. حرفهاي اين كارشناس(!) كه شايد مي توانست در ديالوگهاي قوي بقيه شخصيتها گم شود اينك جان مي گيرد .
در مورد هيت باز هم نياز به اين توجيهات نيست چرا كه احراز اين مقام از سوي هيت به خودي خود روابط را شكل مي دهد اما سر و كله زدنهاي او با خبرچينها نشان از انعطاف او در برخورد با افراد خبر ميدهد. هر چند هيچ كس از شنيدن دادهاي بي حوصله و فحشهاي او در امان نيست اما تاييد شدن از سوي هيت كم اهميت نيست و انگيزه جالبي براي دوستان و همكاران او مي باشد .
متن فيلم نامه داراي قدرت ذاتي است ؛ نقد درباره چارچوب و هماهنگي رويدادها را به منتقدان مي سپارم اما جملات قدرتمند و تاثير گذاري كه در جاهاي مناسب و از دهان افراد مناسب و با تعمق و صراحت شخصيتها مي شنويم غير قابل انكار است. حرفهايي كه نه شعار است و نه كپي شده از متن كتابهاي N.L.P. !! هر شخصيت به محتواي صحبت خود ايمان دارد و نيازي به فضاي خاصي با كمك دوربين يا صدايي با نفوذ غير عادي (!) نمي باشد .تنها گاهي انرژي افراد در روال طبيعي خود را در اين فضا مي يابند. مرز بين شك و يقين براي هيت و مك كاملاً مشخص است و دوران شك بسيار كوتاه و گذرا .
كمي هم به كريس بپردازيم ؛ شخص سوم اين فيلم ؛ او از جمله تبهكاراني است كه همانگونه جنايت مي كند كه يك كارمند ساده به كار مي پردازد! كريس در خود عشق و وابستگي دارد ؛ مك كالي او را فرزند وار دوست دارد و نسبت به مسائل او كاملاً جدي است. كريس اسوه وفاداري در خدمت است ؛ و به كار فرماي خود اعتماد دارد ؛ ( گاهي مي انديشم داشتن روحياتي اين چنين در روابط تاييد شده اخلاقي چه مرتبه اي دارد!! ) مك مسلماً اين ارزشهاي كريس را مي بيند و با جديت براي نجات كريس از مهلكه اقدام مي كند . به نظر مي رسد كريس بدون مك پروژه اي در آينده نخواهد داشت! کریس شرط تعلقات در این حرفه را رعایت نکرده و به لحاظ عاطفی آسیب پذیر می نماید ( مک توصیه دوستی را یاد آوری میکند که در این حرفه نباید چیزی داشته باشی که نتونی در کمتر از چند ثانیه ازش چشم بپوشی! )
فرمانبرداري كريس و اعتماد او به رئيس خود همراه با هدف نهاييش كه بودن در كنار همسرش مي باشد سيماي كريس را معصومانه مي كند . زماني كه براي آخرين بار همسر خود را مي بيند شعف و اشتياق اوكمبود فضاي عاطفي را در يك لحظه جبران مي كند . زماني كه به اشاره همسرش مي فهمد كه ملاقاتشان غير ممكن است دردي همراه با ميل به گريه صورتش را در هم مي كند.
نكته ظريف ديگر اينكه در اين داستان جايي براي ضعيفان وجود ندارد ؛ اين شخصيتها به آساني و بي ترديد قرباني مي شوند. مرد سياهپوستي كه تنها شناخت ما از او مكالمه كوتاه همسرش با او و برخوردهايش در آشپزخانه رستوران است ؛ نابود مي شود چرا كه قادر به تصميم گيري نبوده است !
كساني كه تصميم نمي گيرند براي آنها تصميم گرفته مي شود ؛ هر چند به نظر مي رسد خودش تصميم نهايي را گرفته است.
- يكي از فاكتورهاي نوشتن در وبلاگ رعايت كوتاهي مطلب است براي رضايت خواننده كه من در اين مورد مسلماً رعايت نكرده ام! اما اعلام مي كنم كه به سياه كردن چند برگ ديگر كاملاً قادر مي باشم! -
رک و راست برم سر اصل مطلب ! یه دوستی در پی چند جمله ادبی بنده توی کامنت هاش، به تصور اینکه اقلکن بنده سبک نوشتن به خصوصی شبیه همون داشته باشم ، از دیدن وبلاگ روزمرگی های من جا می خوره ، با خودم کلی فکر کردم ، ببینم از اون الهه ای که برای هر لغتش فکر میکرد چه خبر؟ که تا مطلبی نداشت که ارزش خوندن داشته باشه محال بود بنویسه ، چه اثر؟
اول از همه سری به دفتر قرمزم زدم و چنان غرق خوندن شدم که هدف یادم رفت، یاد الهه اون روزها به خیر ، اما از اینی که امروز هستم هم شرمنده نبودم ، سری به محتوای وبلاگم زدم (وبلاگ قبلیم ) ودیدن آخرین مطلب اون وبلاگ آب سردی بود بر حرارت میل به گفتن ناگفتتنی ها...
من شاعر نیستم و نه ادیب یا منتقد ، هر چند که گاهی دو خط شعری هم آمده بود و خوش آمده بود! نقد عجیب و به نظرم زیبا روی فیلم " Heat" و نوشته های ادبی هر از گاه من و اما آخر همه اینها : محیط خشن وبلاگ! محیطی که اگه با نظر دادنهای به موقع دوستات رو همراهی نکنی از دور خارجی، جایی که مشهور شدن قاعده و قانون داره ، جایی که سبک نوشتن ها کپی شده - که من شخصاْ ساده ترین روشِ گاهی متناسب با شوخ طبعیم رو انتخاب کردم - چه میدونم، اما این روزها برای گلایه کردن وقتی ندارم و نه ارزشی داره واسم ، من وبلاگ رو با همه رفتارهاش دوست دارم ، از دغدغه هاش می پرهیزم و امیدوار به تماشای زیبایی های آدمها حتی از لابلای جمله های روزمره شون هستم ، انگار عاقبت سن و سالی هم از ما گذشت! چندین نوشته از۱۹ تا ۲۱ سالگیم را برای نقد و خواندن به یک ۳۰ ساله ی باهوش (فوق لیسانس برق شریف) داده بودم ، چندان سر در نیاورد ، به من میگفت یا به دلیل اختلاف در عقایده که من نمیفهمم یا خنگ شدم ! یا اینکه که نوشته هات حرفی واسه گفتن نداره ! لابلای نوشته هام از "ابن عربی" ( از کتاب اسم اعظم ) واسش فرستادم مطمئن شدم مشکل از گیرنده است ! حتی تشخیص نداد که این یکی فرق داشت! اینکه انگیزه نوشتن اون جور نوشته هام در وبلاگ چقدر از بین رفت دیگه گفتن نداره که !!!
الغرض : امروز خوشحالم که حرفهایی که برای نگفتن دارم بیشتر از حرفهاییست که برای گفتن است ، البته وبلاگ بسیار ناشناسی هم دارم که گهگاهی "اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است" را در خودش تحمل کنه! دوستای گلم، شاید هم تنهایی به من اثر کرده که میل به گفتن روز مره ها هم منو به نوشتن میکشونه اما هر تولدی به دوران باروری هم نیاز داره ، این روزها چیزهایی هم هست که تا تولدشون سالها زمان باقی مونده ، اگه خدا خواست و اون روزها رسید قول میدم عوض خاطرات صد من یه غاز امروزها را در بیارم ، صبور باشین مخلوقات قشنگ خدا...
چندین بار جمله های پایین رو مرور کردم ، درد را از لابلاش حس کردم و خستگی رو ، آره خستگی ...
تصمیم ندارم پاکش کنم ، یا حتی توجیهش کنم ، باید بمونه تا لحظه های خستگی را از یاد نبرم ، من
فقط کمی خسته ام.
لعنت به من! مقاوم تر از این حرفهام ...
و اما این سرفه ها ، این سرفه های بی امان با طول دوره حداقل ۳ هفته من رو کشته !
مواظب خودتون باشین که هیچ چیز هم تسکینش نمیده ها !
واما فردا تولد "رادین " کوچولوی ماست ( بچه برادرم ، باز کامنت ندین که اِ بچه داری؟؟! ) اولین سالگرد تولدشه فسقلی
، از شب عید آقا واسه ما راه افتاده تمام سر و صورتش پر از کبودیه ! فکر کنم به طور متوسط هر ۳ دقیقه یه بار می خوره زمین !مریم حیوونکی میگه کی باورش میشه که من مثل سایه دنبال این یه وجبیم و اینقدر این درب و داغونه ، واسه خانم دکتر افت داره بچه اش اینجوری کبود باشه !
بابا از بس شیطونه ماشالا، به همه چیز کار داره ، از جاکفشی و دمپایی ،کابینت و قابلمه و ظرف روغن و کشو ها بگیر تا کمد و کشوهای مامان و خودش!![]()
با زحمت و دعا و ثنا یه کم زخم و کبودیهاش کم شده تا یه عکس تولد خوشگل ازش بگیریم ایشالا .
حالا موندم واسه بچه ای که عاشق دمپایی و در کابینت به هم زدن و دست کردن تو ظرف روغنه
چی میشه گرفت؟ البته فوق العاده دَدَریه این نیم وجبی ! همه کس و کارش رو میفروشه به هر کی پاش اون طرف در باشه ، حتی مامانشو ناقلا! تو عمرم موجودی با این ابعاد و این همه عشق توی قلبم تجربه نکرده بودم . جیگر منه این فسقلی .
پ.ن.فکر کنم آخرش هم یه طلا بخریم واسش که به درد مامانش بخوره اقلکن! یه اسباب بازی پر سرو صدا هم که روشاخمه!!![]()
شده گاهی لابلای جمعیت یه دفعه یه چهره آشنا ببینی ، یه چهره از یه آدم کم اهمیت از لحاظ شخصی مثل یه فروشنده که فقط یه بار از جلوی مغازه اش رد شدی یا یه راننده تاکسی که فقط یه بار سوار ماشینش شدی... وقتی امروز یه دفعه چهره یه راننده را وسط شلوغ پلوغیا شناختم و حتی به یاد آوردم کی و کجا و با کی سوار ماشینش بودم تعجب کردم ، امروز اصلاْ من با یه روحیه دیگه بیرون رفتم ، امروز کیف تارم رو رو در آوردم تا اونو ببرم گردش، طفلکی شاکی شده از بس گوشه اتاقم خاک خورده ، به زودی دستی به سر و روش می کشم ، یاد " دوست " خوش ، این تار واسه من صدای اونه ، حتی سکوتش هم صدای اونه ... امروز یکی گفت دوستت دارم دوست قدیمی ، گفت دلم برات تنگ شده ، گفتم من هم ، گفت : مال من بیش از این حرفاست ، نمیشه دیگه گفت ...
سلام به دوستای گل گلاب ، اول از همه سال نو مبارک ، دوم اینکه سال خوبی داشته باشین و
سوم اینکه من این شکلک ها را از وبلاگ یه دوست کش رفتم!!!
بعد از اینکه روبروت فقط آب بود و آب نمیدونم این چه خاصیتیه در من ، اما داشتم دیوونه میشدم طبیعت عجب سازگاره با رگهای من ، با تمام وجود می بلعیدم اون ثانیه ها رو ، کم کم کشتی سرعت گرفت ، بیشتر و بیشتر به زحمت چشمام رو باز نگه میداشتم ، مژه های آدم بر میگشت تو چشماش! عجب ثانیه هایی ، خدایا ... جاتون خالی ، مریم میگفت خدایا مرسی از این همه چیزای قشنگ که واسه ما آفریدی ... و ما به افتخار خودمون و خدای باحالمون خوشمرگ شده بودیم! بعداْ مریم هر و هر به این جمله فلسفیش خندید ، بماند . عجب غروب و عجب شبی ...
حالا حدس بزنین وسط این همه لحظه های درام و عکس و عشقولانه و ... چی میتونه ملت رو یکباره از عرشه به اون کابین کذایی بکشه؟ هوای سرد؟ چند تا موج که همه رو خیس کنه؟ شب شده ؟ نه دیگه نوبت جوابه ! پذیرایی!!!!!!!!
جواب ۲۰ سوالی ما کیک و آبمیوه است!!! من شخصاْ در کف مانده ام هم اینک نیز هم . ![]()
البته ما که اصلاْ از خلوت شدن عرشه ناراضی نشدیم ، کلی حالشو بردیم ، هرچند مریم یخ زد ، رادین هم که کم مونده بود گلاب به روتون شکوفه بزنه از قبل با بابای گل مگلیش پایین بود! ![]()
چی میتونه لطف این شب قشنگ رو از یاد ببره ؟ یه بار دیگه چرخیدن تو این پاساژ ها ![]()
من نادمم ![]()
من اومدم !
بعد از مدتها یه سفر ... جای دوستان همگی خالی ، هوای عالی و همسفر کوچولوی ووروجک ما!
این سفر دستاوردهای بسیار جالبناک و عینی به همراه داشت :
۱- بدترین شکنجه برای انسان اینه که در خریدی که علاقه نداره به زور شرکت کنه! این قضیه وقتی فاجعه بار میشه که مردهای بیچاره بسته های خرید را به همراه یک نی نی ۱۰ ماهه حمل کنن !![]()
تبصره۱: هیچ کدام از بسته ها متعلق به اونها نمی باشد!
تبصره۲: استفاده از کالسکه کودک مجاز می باشد.
۲-برای تسریع امور،انتظار آقایان یکساعت قبل از حرکت خارج از محل سکونت الزامیست.
تبصره: لازم است در آماده کردن کودک همکاریهای لازم انجام شود در غیر این صورت یکساعت دیگر انتظار بدیهیست .
۳- زمانیکه خرید خانمها به اتمام رسید توقع همکاری صمیمانه در خرید لباس مردانه زیاده از حد است، لذا همواره جیبهای خود را پر از پول نگاه دارید.![]()
تبصره: میتوانید با تواضع و زیرکی -پس از خرید موفقیت آمیز خانمها-لباس مورد علاقه تان را به خانمتان نشان دهید .
تبصره: در صورتیکه خانم از یک حراجی خرید کرده ، به سراغ جنس مارکدار نروید!(در این صورت مطمئناْ خانم با دست پر بازخواهد گشت در حالیکه قطعاْ شلوار mavi مورد نظر شما به شدت بيخود و بيش از حد گران بوده است!)
۴-در صورتيكه ني ني شما "در در " را دوست دارد ، وقت گذراني در پاساژ را با نام "دَ دَر " به او نخورانيد ،
چرا كه از روز سوم متوجه ميشود كه عجب جهنم دره ايست اين دَدَر و باباي بيچاره ام حق دارد!
تبصره : سعي كنيد براي كودك گاهي هم غذايي فراهم كنيد!!! ![]()
۵- در صورتيكه كوچولوي همسفر شما شيطون و نسباتاً قوي است ، سعي كنيد به زحمت از لابلاي رگالهاي نزديك به هم رد نشويد. چرا كه بعد از هر گذر لباسها و اشياي عجيبي در دست كودك يا روي زمين است !
تبصره: نام پسر كوچولوي باهوش همسفر ما " رادين " است.
۶- كودك از روز چهارم معناي واقعي " دَخ " را به معناي فانتزي آن ترجيح ميدهد!!! لذا سعي كنيد مانع از شن بازي يا حتي ميل كردن چند مشت از خاكهاي مرجاني ساحل نشويد! ![]()
۷- خانمها در روز هفتم سفر اعتراف ميكنند بهترين قسمت سفر در خارج از پاساژ ها بوده است ![]()
![]()
دوچرخه سواري ، پارك دلفينها ،شام و موسيقي زنده در شانديز ، كشتي تفريحي و ...
پ.ن.۱
۱۷ اسفند را گرامی داشتیم!!! ممنون ساعد جان ، یه کیک شکلاتی در جزیره ...
تولدم مبارک
پ.ن.۲
دوستان گرامی ممنون از لطفتون ، اما من نی نی ندارم که ...
این فسقلی نی نی برادرمه ، اگه تونستم عکسشو میذارم ، دلتون واسش غش میره ، مطمئن باشین .
۲۶ اسفند
۴ سال پیش بود ، باورم نمیشه ،انگار دیروز بود. درست همین موقعها بود ، همه اینور اونور می دویدند ،مامان رو که دیگه نمیشد پیداش کرد، پسرها صندلیها رو جا به جا میکردند ، اضطراب نداشتم فقط منتظربودم . هرکی منو میدید که مشغولم میگفت مگه تو نباید بری آرایشگاه ، بدو دیگه... عجیب بود من که واسه یه مهمونی ساده هم باید قبلش استراحت میکردم و با کلی وسواس آماده میشدم اینبار عین خیالم نبود!! یه جورایی از این حالت میترسیدم ! که مبادا یه دفعه فوران کنم. فقط به خودم میگفتم : "بعداْ راجع بهش فکر میکنم !" -جمله معروف اسکارلت- از شانس من آرایشگرم هم مجبور شد بره و من موندم و شاگردش که با سفارشها و تلفنهای مامان حسابی هول کرده بود. اما من خونسرد بودم هنوز! (این واقعاْ عجیب بود چون سال بعد واسه عروسیم از ۳ روز قبل استرس داشتم و خواب از کله م پریده بود جوریکه کلی لاغر شده بودم...) خودم بهش میگفتم نترس ، اینجوری خوبه ، این بهم میاد، و خلاصه یه الهه آراسته اما ساده آماده شد... ساعد ، دسته گل نامزدی ، آتلیه ...
خدای من تا ۵ روز قبل قرار نبود در این مراسم صیغه عقد خونده بشه ، مامان از هول اینور اینور میپرید ،من گفته بودم همه چیز ساده ، منتظر مهمان ویژه ای بودیم من و ساعد ... لباسم سبز خوشرنگ و ملایمی بود، منتظر بودم ، همه چیز ساده باشه ...
عکسای اون روز رو نگاه می کنم و برق نگاهی رو میبینم که آرزوش رو داشتم ، خوشحالم ، این رضایت رو هیچ وقت از عکسهای عروسی ندارم ، پر از اندوهه ...
خدای من ... به محض اینکه به کوچه مون رسیدم دیگه هیجان منو گرفت ، ماشین مهمونها و مسافرهامون پشت در بود ، حیاط قشنگمون رو که دیدم باز حسرت خوردم که اگه تابستون بود چه کیفی داشت این سنگفرشها ، اون داربست انگور که سایبون ایوونه ، زحمتهای مامان واسه گلها حالا وارد حال شده بودیم خونه پر شده بود از آدمها رو پله ها بچه ها ایستاده بودن ، تا وارد خونه شدیم آهنگ "شهر رو چراغون کنید ... " شروع شد . همه به نوبت رقصیدن و تا بشینیم حسابی ساعد رو تیغ زدند ، آروم اشاره کردم که این همه بزرگا سرپا موندن زود بریم سلام علیک و بشینیم ...
باید اول راجع به مهریه حرف میزدن ، کمتر از آب خوردن پیچیده بود ، بابای نازم (از همینجا بوست میکنم ) چنان برخوردی داشت که... کسی حرفی نمیزد و بحث و چک و چونه ای در کار نبود . اونچه که باید می بود، همه دست زدن و بابا بزرگم اولین امضای یادبود رو زد ( حاضر نیست باور کنه باید عینک بزنه اینکار رو با درنگ و وسواس کرد ) ...
به محبوب سفارش میکردم همه واسه صیغه حتماْ بیان پایین ، هرچند اون نیومد...
روبه قبله، دستم توی دست ساعد ، زل زده به آیات قرآن مشغول خوندن سوره ای که اصلاْ ربطی به اون صفحه نداشت ، گاهی سرم رو بلند میکردم و پدرم رو نگاه میکردم ، مرتب وول میخورد، نفسهای عمیق میکشید و لبهاشو گاز میگرفت ، افاقه نکرد، اشکهاش سرازیر شد، بغض من هم ترکید ... اشک بود که پهنای صورتم رو گرفت ، مامان در زاویه دیدم نبود ، پدر دیگه واسه اشکاش کاری نمیکرد...فشار دست ساعد ، گریه نکن الی من پیش تو ام . حالا نوبت من بود ، هیچ حرفی رو آماده نداشتم ! به پدرم نگاه میکردم ، عاقبت کیهان خانوم گفت: آقای ... خانم ... اجازه میفرمایین ...؟زمان داشت مثه حلزون میرفت. پدرم با صدایی که از ته چاه در اومد گفت: آره دخترم ... صدای بعدی گفت: بله اما خودش هم نشنید!اینبار خواستند دوباره بگم با صدای بغض آلود و خشدار : بله...(ساعد همیشه به روم میاره که ۲باربله دادی! )
پیمان ساعد خونده میشد اما هر دو حواسمون پرت بابا منصور-بابای ساعد- بود، نامه رو باز کرده بود ، بوسید و باز کرد. آروم گفت: الله اکبر... ساعد گفت :الی اسمت رو دیدم ...
امضا ، تبریک ،حلقه ، عسل ، روبوسی ، آغوش مادر و خواهرهای ناز نازیم ...
حالا نامه دست به دست بین اعضای خونواده چرخید ، چشم هیچ غریبه ای (حتی فامیل) بهش نخورد!درحالیکه جلوی همه بود...مادر نامه در دستش ناگهان پاهاش شل شد و روی نوک مبل سیخ نشست خدای من ، معجزه ، تمام نشانه ها ، نظر لطف شاه نجف عاقبت تجلی کرد ، ۳ سال انتظار کشیدم...
نامه ای که در سال ۷۶ کمتر از یک ماه قبل از رحلت نویسنده اش نوشته شده بود، و نویسنده اون کسی نبود به جز عارف گمنام استاد شیخ انور مقدم . دو خانواده بدون کمترین شناخت قبلی از هم ، بابا منصور گفته بود اگر نامه را باز میکردیم و نام کس دیگه ای در اون بود همون موقع صیغه طلاق هم می خوندیم ! و من این ماجرا را میدونستم من و پدرم ...
در نامه ۷ توصیه ارزشمند هم ذکر شده بود و نشانه ای هم از موضوعاتی در آینده دورتر ، که چه بسا نامه به یمن اتصال این ازدواج به موهبتی در آینده بوده ...
امروز به چیزهای عجیبی بر خوردم که یقینم رو صدبرابر کرده ، افسوس که زبان باید خاموش باشه و گرنه در همین وبلاگ واستون میگفتم.
پ.ن. از طولانی بودن این پست شاکی نشین ، قبول کنین واسه یه همچین اتفاقی ، اون هم یک بار در سال چندان هم زیاد نیست!
پ.ن. ۱۸ دی ماه سال بعد جشن عقد و عروسی برگزار شد که اون رو سال دیگه میگ واستون!