تبليغاتX
الهه کوچک من

یه ایمیل واسم رسیده بود که خوندم و بعد از کمی تأمل بستمش! اول بی خیال جواب بهش شدم اما الان اقلاً یه کم بازش کنیم با هم!

ماجرا همون ماجرای عرب و عجم یا به عبارت دیگه ش پارسی و تازیه. جالب این بود که درخواست شده  بود بدون تعصب دینی با مطلب برخورد بشه (روی چشم) هم تعصب مذهبی و هم ملی را بگذاریم کنار و یه کم ناله کنیم از این عادت "بودیم ، بودیم و داشتیم ، داشتیم!!!"

اول از همه رفته سراغ خطبه عقد که چرا عربیه و معنی هر لغت چیه؟ خیلی هم خوب فقط بی زحمت مشخص کنین مقایسه در زمانی انجام میشه یا اینکه معنی لغت ۱۴۰۰ ساله را میاره واسه الان معنا میکنه و قبحش را در فرهنگ الان می سنجه ! این جوری باشه که کلاه زبان فارسی هم پس معرکه است! یه مثال ساده ش اسم " رعنا " است که در گدشته به معنای احمق بوده! می دونین کلاً ما خیلی باحالیم ! همیشه <حکایت شتر مرغ> را به صورت اخص و اکملش داریم!اگر خود عربها یه چیز دیگه می خوندن یه حرفی!  حالا اصلاً کی مجبورتون کرده خطبه را عربی بخونین!؟ بگو فارسیشو واست بخونن. ای کاش این آخرین دردمون بود والله من پیشقدم میشدم! کما اینکه پدرم هم همیشه میگفت این دو خط هم فارسی بخونیم راحت...
بعداً ایشون ذکر کرده کتابهای تاریخی بیشتر شده در ایران و جای تقدیره ؛ خدا را شکر! اما حیف از اون محققان و کتاباشون که ما میریم تخته جمشید و یادگاری می نویسیم و گند میزنیم به سرتا پاش. خیلی هم علاقه مند باشیم از یه جاش یه تکه هم می کنیم با خودمون یادگاری می بریم ولایت! شمال که میریم از تفاله چایی تا پوشک بچه مونو می اندازیم تو طبیعت بیچاره این مملکت جواهرمون! حالا شجاعت کن و بگو خانم آقا آشغالتو نریز... هفتاد پدر جد اصیل ایرانیمونو میارن جلوی چشممون و حسابی به تبار ایرانیمون حال میدن. آب دریاچه ارومیه ته کشیده ، طبیعتش داغون شده ، شد یه گروه مردمی تشکیل بدیم بریم پیگیریش؟! نه والا ، قلم فرسایی از راه دور ادیبانه و فرهنگی تره!!!
هی داد عرب و عجم میزنیم و ادعای با فرهنگی می کنیم جلوشون ( که خدایی خودم هم اوقاتم تلخ می شد عربهای زائر امام رضا را می دیدم ، چه رسد به اونهاش که واسه ایرونی دماغ بالا بگیرن...) اما باید هر سال کلی بدو بیراه بشنویم از این ... نشسته ها! چرا؟ که بر میدارن کله پوکهای عملی، خرجی ایام حج با خودشون مواد می برن! آدم کفرش بالا میاد والا. یکی بره اینو خر فهم کنه که بردن آبرو و حیثیتمونو. سر همین عده حالا کم به همه ایرانی های بیچاره بی احترامی میشه ...
می شینیم از ماجرای فتح ایران به دست اسلام میگیم و ظلم و تجاوزشون ؛ الان چی؟ کسی زده پس گردن دخترای دانشجوی ما که پاشن برن مکه و اونجا خودشونو تقدیم عربها کنن!؟ که جلوی سفر دانشجوهای دختر را هم بگیرن! والا فضاحت اینه ، جنایت اینه چرا کسی اینها را نمی بینه؟ چه همتی میکنه بره اونجا واسه ... ای ول بابا!

سر نامهای ایرانی گفته، زنده باد که ملت اسم ایرانی میذارن بیشتر خیلی هم خوب و عالی. اما استدلالش باحال بود: معانی بعضی اسمهای عربی را آورده (بعضاً اشتباه) اما عدم شناختش از نمادهای فرهنگی آنها استدلالشو سست می کنه . بسیاری فرهنگها معنای اسماشون عجیب هستند(البته از نظر ما) مثل سرخپوستها ، آسیای میانه و آسیای شرقی . همین جومونگ خان که معرف حضور همه هستن: موهیول یعنی بدون قلب... حالا بریم خرشو بچسبیم که این چه اسم توهین آمیزیه. ضمناً برخی چیزها چون نمادین شدن آمیخته با فرهنگ ما شدن و بخشی از فرهنگ ما هستن چون ما بهشون معنا میدیم . یا باید بپذیریم که فرهنگها کاملاً قابلیت آمیختگی دارن یا بی زحمت یه خونه تکونی اساسی بکنیم ! از لباس و کلاه و آرایش تا موسیقی و کتاب و فیلم و ادبیات و تکنولوژی و ... این دوست گرامی واقعاً نمیدونه کسی که مثلاً اسم بچه شو علی میذاره داره تاصی میکنه به یک شخصیت؟ و مثلاً آرزوی برخی خصائص خوب اون شخصیت را واسه بچه اش میکنه؟ هنوز ندیدم کسی بناله که چی شد اسیر و مرید پائولو کوئیلو میشیم اما کیه که "استاد حیدر عباسی" را بشناسه؟ که آثار فولکولورش دنیا را در آینده تکون میده؟ کسی نگفت این موسیقی سرخپوستی که گوش میدی نصفصش آوا هست و برای فرهنگ ما بی معنا. کسی گریه ش نگرفت که ندونسته آرم و موسیقی شیگان پرستی وارد خونه ها و مهمونیامون شد و نفهمیدیم . کسی نگفت مادربزرگش که ساندویچ کالباس با کوکاکولا میخوره حقش این نبوده ؛ یا نکنه این هم غذا و نوشیدنی ایرانیه!؟نه عزیزم یه چیزایی اتیکت با کلاسی می خوره و یه چیزایی میشه املی و به فکر فرهنگمون میفتیم .

ای آقا! راستش اینقدر کار دارم که نمیخوام بحث را مفصل کنم، اما اول هر مباحثه ای هدفمونو معلوم کنیم: یا هدفمون فهم و آگاهی و اصلاح اموره یا توجیح و تفصیل و مشکلات را به گردن بقیه انداختن؟! تقصیرهم نداریم ها ! ۱۰-۱۵ سال پیش کیش و دبی را ببینین و حالاشونو مقایسه کنین. هی هم میگیم عرب سوسمارخور! حالا عرب سوسمارخور ببین چی سوار میشه و چه جور توی بهترین تکنولوژی حال میکنه. زیر ساختارهای عمومی را که ساختن حالا افتادن به فکر چند تا ادیب و دانشمند و قدمت تاریخی واسه کشور و ملتشون اومدن سراغ ما! کم مونده بگن این خواجه حافظ هم که شیرازیه ، مال همین شیخ نشین فلان جا بوده که قبلاً مفلوک نشین بودن و... اون هم که خلیج فارس نبوده خلیج ما بوده و ... ببین چه خبره که تاجیکستان هم از ما ادیب و دانشمند میدزده و مولانا هم که دیگه شک ندارن مال ترکیه است !!!  آخ خدا داغ جگرم تازه شد به خدا! کجایی کوروش جان ، کجایی ببینی نشستیم و یکسره آب به جوب هر غیر ایرونی میریزیم :کفش ولباس آشغال چینی میخریم که مثلاً کفش چرم تبریزی نگیریم که چی؟ ۱۰ تومان گرونتره!در عوض ۹۰درصد دخترای ایرانی گودی کمر دارن ... اصلاً نمیگم کسی یه قدم اضافه برداره کافیه هرکس کار خودشو درست انجام بده ،اون نانوا کمتر خمیر و سوخته بده دست خلق خدا ، اون مکانیک و کارگرهم پیچشو محکم ببنده و...  شکرخدا مدیران و مغزهای متفکرو مسولانمون هم کأنه بولدوز پرقدرت و مثل ساعت دقیق و بی وقفه کار میکنن و همیشه هم مثل بابا های قلدر بقیه ملتها را به غلط کردن میندازن! می مونه امثال من و تو که بهترین اونچه ازمون بر میاد را نصیب ایرونیامون کنیم.

در آخر با چند جمله نوشته شو تمام کرده که بعید میدونم مقصودش منسوب کردنش مثلاً به کوروش کبیر باشه : قضاوتش با شما؛ نوشته:

"خداوند هيچ نيازي به انسان ندارد انسان ازنگاه رواني نيازمند خداوند است

خداوند بزرگ اوستا، شكنجه گر نيست

مشورت با بانوان نيكو است هرنسلي آگاهتر از نسل پيش است

دشمن دانا ا زدوست نادان بهتراست

تن را با ورزش و روان را با دانش پرورش دهيد

نابخردان خودرا داناترين و بزرگترين و برترينها ميدانند

خردمندان خودرا در برابر هستي و ناشناخته‌هايش كوچك ميدانند

نصيحت دشمن را مپذير اما بخوبي گوش كن

خردمندان نميجنگند! گفتگو ميكنند

گفتگو نمودن با رقيب و دشمن برتر از جنگيدن است

ميان خدا و انسان هيچ واسطه‌اي نيست

خداوند عادل آنست كه در ميان ميلياردها انسان،كس ويا كساني را بعنوان بهترين برنگزيند

خداوند عادل آنست كه درميان زبانهاي جهان، زبان خاصي را بعنوان برترين معرفي نكند

خداوند بيكار وبازيگر نيست تا براي نشست و برخاست و روابط خانوادگي مردم مرتب پيام و بيانيه نازل كند  "


اینکه برگزیدن خلاف عدالت هست را دیگه  نشنیده بودیم! لابد این گرامی همه لباسهاشو همزمان میپوشه و همه دوستاشو به یه چشم می بینه و قرار هم نیست برای ازدواج کسی را انتخاب کنه مبادا بی عدالتی کنه!
عدل یعنی هر چیزی را در جای خود نشاندن و نه در جای برابر و یکسان!

از آنجا که خداوند به یک زبان مکالمه میکنه پس حیف شد! من همیشه فارسی فکر میکنم و دعا میکنم! 

شکر خدا که ما همه چیز دون بودیم از زمان بابا آدممون!!

در مجال بعد باز هم صحبت می کنیم در موردش. فعلاً واقعاً سرم شلوغه!

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 15:3 توسط الهه |

مشهدی آرام!

با کلی انا انزلنا رفتیم عاقبت مشهد. کلی خانمی کرد عروسکم و حسابی سفر بهمون چسبید. بماند که تو هواپیما کلی گریه کرد اما در عوض همه جا توی کالسکه اش خوابید؛ البته کلی هم بدعادت شده ناقلا. خانمهای نگهبانی دم در خیلی از کالسکه آرام (مکسی کوزی)خوششون اومده بود که در واقع کریرش روی کالسکه اش سوار میشد؛ انصافا اون نبود آواره مون میکرد فسقلکم. امسال هم عنایت آقا را چشیدیم. برای اولین بار گذرمون به غذاخونه حرم افتاد ؛ یکباره دلم گرفت و گفتم ساعد چرا هیچ وقت آقا ما را به غذاشون مهمون نکردن؟ جمعیت غلغله میکرد و همه به دنبال یه لقمه غذای تبرکی بودن که یه خانم اومد و یه قبض غذا به ما داد و گفت ما یک قبض اضافه داریم اگه بخواین؟!... اشک تو چشمام جمع شد از این همه مهمون نوازی آقا...

ریتزر و آرام!

داشتم تند تند یه نگاه به کتاب ریتزر می انداختم و آرام هم توی گهواره اش جلوی من بود . یه باره شروع کرد به سر و صداهایی که من اسمشو گذاشتم حرف زدنهای گلکم؛ یه کم ذوقشو کردم و باز سرم رفت تو کتاب ، باز دردونه حرف میزد تا اینکه چنان ذوقی میکرد و آواهای جدید در میاورد که دلم رفت! کتاب و انداختم کنار- گور باباش ای هم نثارش کردم - و با دوربین مشغول نیناشم شدم! ۱ ساعت مونده یود به کلاسم!

وبلاگ و آرام!

وبلاگ نویسی یه بهونه میخواد، شاید عاشقی میخواد حتی یه عشق رسوا ، یه چیزی که ارزششو داشته باشه جارش بزنی یا از اون بیشتر، لای کلماتت مخفیش کنی. ساعد منو به خود سانسوری کشوند و آرام به رسوایی! دیوونه تم کوچولوی معصومم. توی پنجره چشماش "الهه کوچک من" را می بینم ، اگر هم این نبود جادوی چشمای خاکستری معصوم و هوشیارش منو با خودش همینجا می برد که هستم .  

پ.ن.

زری جونم عجیبه که نمیتونم بگم چشماش شبیه منه یا ساعد؟ اما به گمونم بیشتر شکل منه اما ابروهاش بیشتر مثل ساعده (به قول ساغر نهههههههههههه! باید مثل تو میشد الیییییی!) اما در کل ایل من یاد بچگیای من میفتن  و ایل ساعد هم یاد ساعد!!! فکرکن! بازار مشترک دراومد بلا...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 1:18 توسط الهه |

الهه ۸ و ۹ جانمی شد تو این صفحه ها!
من اما اومدم دوباره. امروز یه دوستی می گفت چه میکنی با بچه داری و دانشگاه؟؟!
گفتم با شست پام گهواره آرام را تکون میدم - با گوشهام به جلسات درس گوش میدم - با چشمهام زل میزنم به مانیتور- با دستهام تایپ میکنم ...
گفتم : اما هرچه سرم شلوغتر میشه بهره وریم بیشتر میشه!!!

روزهای بسیار شلوغ و پر از "آرام "ی را می گذرونم. لحظه هام دیگه خالی از اون نیست. دیگه برای همیشه. حتی عشق بازگشت به دانشگاه و فوق لیسانس و هیچی نمیتونه از یادم ببره چشمهای معصوم و باهوشش را. خوب یا بد تمام راه را تا خونه تو فکر اونم و اینکه الان در چه حال می بینمش. اون روز وقتی رسیدم و پرواز کردم به سمتش با چنان بغضی به من نگاه کرد دخترک ۵/۱ ماهه من که تمام قلبم ریخت . میخواستم چنان در خودم بفشارمش که در رگهام غوطه ور بشه و من هم در وجودش غرق بشم. این عشق دیوونه م میکنه! چیزی که با این شدت و لذت اصلاً در اون نه ماه تجربه نشده بود. الان آرام ۲ماه و ۴ روزشه. دخترکی که از لحظه موجودیتش در این عالم سراسر خیر و برکت بوده و ساعد عزیزم را هم به دنبال خودش کشونده! فکرشو بکن ساعد کفش خریدن منو بهونه کنه تا بعداز ظهر پنج شنبه شو تو پیاده روهای شلوغ با هل دادن کالسکه آرام بگذرونه.

آرام جانم ؛ ساعد عزیزم چقدر خوشبختم که شما را دارم.

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 1:0 توسط الهه |

این بار هفت؛ چون داره ۷ ماه میگذره ، از کی؟ از زمان یک رویش ، یک تولد، یک زندگی و من بستر اونم ...

روزهایی پر فراز و نشیب و باشکوه.

 می نویسم...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 1:39 توسط الهه |

حقیقت را ذبح هر دروغی می کنند! دروغی به حقارت حصارهای بلند اطرافشان و به پستی روحشان ، به ذلالت دلهای حقیرشان که شکستن دلهای پاک بیشماری را نمیفهمد و دست و پا زدنهای حقیرانه ای برای فرو رفتن بیشتر در گندابهای پردروغ و ناشی از انباشتگی حقوق لگدمال شده ای که فکر پرداخت آن گویی به قیامت موکول شده است...

 

                                                         یامهدی ادرکنا

                                                        یامولا ادرکنا

 اینجا به نام تو حقیقت را گردن میزنند، منتقم باش و بر ایشان سخت بگیر.آمین

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:10 توسط الهه |

گفتم ظرف مرا زیاد میشکند و فهمیدم از من نمیخواهد یک مهندس الکترونیک عالی، یک نقاش ، یک سوارکار یا یک نوازنده خوب باشم !
گفتم زیاد گوش مرا میکشد و کشان کشان می برد به آنجا که برای من ناشناخته نیست اما طرح و نمای آن برایم واضح نیست . از من اعتماد میخواهد و باور.
هنوز نوری هست ، همیشه این نور بوده و رنگ از رخ اندیشه هایم برده است ، همانها که ظرفشان را می شکند...

به گمانم نورم دوباره رنگ و رو نشان میدهد، به گمانم به زودی زود ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:47 توسط الهه |

ماه محرم را به سوگ مینشینیم تا در آخرین روزهای صفر دوباره یادآوریم ریشه این همه ظلم و جور را در حقِ حق! ظلم و جوری ریشه در تعصب و جهل آمیخته با جاه طلبی پیران دلبسته به دنیا و پا بر لب گور  نشنیده انگاشتند کلام آن خورشید تابان را :
من کنتُ مولاه فعلیٌ مولاه ؛ اللهم و ال من والاه و عادَ من عاداهُ ؛ وانصر من نصره ؛ واخذل مَن خذله و قال: من کنت انا نبیه فعلیٌ امیرُه وقال: انا و علیٌ من شجرةٍ واحدة و سایرالناس من شجرٍ شتی ...فقال: انا مدینة العلم و علیٌ بابها فمن ارادالمدینة َ والحکمة فلیأتها من بابها ثم قال انت اخی و وصیی و وارثی لحمک من لحمی و دمک من دمی وسلمک سلمی و حربُک حربی والایمان مخالطٌ لحمکَ و دَمَک کما خالَطَ لحمی و دمی ...
و غدیر سیب سرخ حوا شد تا فرزند آدم در عرفاتش حیران و واله مولایش ندبه ها سر کند. تاوان پشت پا به غدیر این همه انتظار است و هجران و حرمان .
اللهم عجل لولیک الفرج...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط الهه |

خر برفت و خر برفت...!

با هزار مصیبت فیلمMama mia را دانلود کردم و با عجله و خسته و خواب آلود هی بزن جلو عقب تماشا کردم. با اینکه میدونستم موضوعش از چه قراره اما جداً کف کردم! یه فیلم شاد و موزیکال؛ همه در این فیلم خوشحال و دست آخر هم راضی هستند. چهره های دوستداشتنی هم موجوده اما این همه زحمت بر سر ساخت (و تماشای) چه موضوعی؟! ماجرا از این قراره که سوفی نزدیک جشن ازدواجش عاقبت جواب سوال همیشگیش را پیدا میکنه: پدر من کیه؟؟؟ و جواب این سوال را درلابلای خاطرات مادرش پیدا میکنه(؟!) همزمان طبق تاریخ خاطرات ۳ مرد ممکن بوده که پدرش باشن!!! و او این ۳ مرد را دعوت میکنه تا در مراسم ازدواجش پدرش پشت سرش بایسته! و خدای من این فیلم خوش رنگ و لعاب و موزیکال و فانی هیاهوی بسیار شاد و جالبی را به پا میکنه و سرانجام وقتی معلوم میشه حتی مادرش هم نمیدونه کدومشون پدر محترم عروس خانوم تشریف دارن دخترک متحول شده در حضور کشیش و مدعوین اعلام میکنه که هیچ اهمیتی نمیده اگه مادرش با ۱۰۰ نفر دیگه هم خوابیده باشه! و مهم اون چیزیه که "سوفی" هست !(اینکه خودش دقیقاً چی هست را نمیشه از فیلم متوجه شد ان شالله که سوفی ـ خوب ـ است!) ضمن اینکه در همونجا به سوال معروف کشیش هم اهمیت نمیده و بدون مراسم  بله دادن! اون" کیس" باشکوه را میده و فک کشیش بیچاره آویزون میمونه که البته مامانش ناامیدش نمیکنه و با یکی از پدران احتمالی ازدواج میکنه. در این فیلم کسی با کسی دعوایی نمیکنه جز اینکه با التماس از مادر عروس خواسته میشه گوشه چشمی به عاشق دیرین بکنه که سرانجام بدونه که در جوانی زمانیکه از دانا (مادر عروس) جداشده فقط رفته بوده تا نامزدیش را به هم بزنه و بیاد با دانا ازدواج کنه که ایشون تا اون موقع که جناب برگردن دو مرد دیگه هم تجربه کرده و مادر هم شده!!!!!!!!!!
القصه: در پس تماشای فیلم و حتی خنده های اینجانب شنیدن بانگ خربرفت و خربرفت ذهن بیچاره را اندکی هم رها نکرد! مزاج دهر تبه گشت در این بلا حافظ ...

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 1:52 توسط الهه |

 

در اين ميان ناگاه دختر على ابن ابيطالب برخاست و فرمود:
الحمد لله رب العالمين و صلى الله على رسوله و آله اجمعين، صدق الله سبحانه كذلك يقول: ثم كان عاقبة الذين اساؤا السوى ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزئون.
خطبه اى است بسيار غرا فصيح و كوبنده، پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله فرمود: سبحان درست فرمود كه مىفرمايد: همانا سرانجام آنان كه زشتى كردند اين شد كه به آيات خدا تكذيب نمودند، و آن را مسخره مىكنند.
اى يزيد آيا مىپندارى كه چون اطراف زمين و آسمان را بر ما گرفته اى و راه چاره بر ما بسته اى به گونه اى كه مانند اسيران ما را به هر سو مىكشند، مىپندارى كه ما نزد خداوند خوار هستيم و تو نزد خداوند گرامى هستى!
بينى بالا كشيدى و تكبر نمودى و به خود باليدى، خرم و شادان كه دنيا در كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته، و حكومت ما براى تو هموار شده است، آهسته، آهسته آيا فراموش كرده اى سخن خداوند عزوجل را كه مىفرمايد: و لا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب اليم، كافرين مىپندارند كه چون به آنها مهلت داديم بنفع آنهاست آنها را مهلت داديم تا گناه زياد كنند و براى آنهاست عذاب دردناك.
آيا اين از عدالت است اى پسر آزاد شده ها (پيامبر مردم مكه را در فتح مكه آزاد كرد) كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشانى و دختران رسول الله صلّى الله عليه وآله را اسير و از اين شهر به آن شهر برى در حالى كه پرده آنها دريده و روى آنها باز، دشمنان آنها را از شهرى به شهرى برند، و بومى و غريبه چشم به آنها دوزد، دور و نزديك، پست و شريف به چهره آنها بنگرد، در حالى كه با آنها از مردانشان كسى نمانده و ياورى ندارند،
چگونه اميد دلسوزى باشد از كسى كه دهانش جگر پاكان را جويده و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان روئيد (اشاره به جنايت هند مادربزرگ يزيد است با حمزه عموى پيامبر).
چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب نكند كسى كه به ما با چشم بغض و كينه نگاه مىكند، آنگاه بدون دغدغه و ناراحتى مىگوئى (بزرگان من) شادى و خوشحالى مىكردند و مىگفتند اى يزيد دستت شل مباد (اشاره به اشعار سابق يزيد)
و اين در حالى است كه بر دندانهاى ابى عبدالله سرور جوانان بهشت اشاره كرده به آنها مىزنى،
چرا چنين نگوئى كه زخم را ناسور كردى و شكافتى و ريشه را بر كندى با ريختن خون اولاد محمد و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب، اكنون اسلاف خود را صدا مىزنى، به همين زودى نزد آنان روى و آنگاه دوست مىدارى كه اى كاش دستت خشك شده بود و زبانت گنگ بود و آنچه مىگفتى، نمى گفتى و آنچه كردى نمى كردى،
خدايا حق ما را بگير و از آنكه بما ظلم كرد انتقام بگير، خشم خود را بر آنكه خون ما را ريخت و ياوران ما را كشت نازل فرما، بخدا سوگند كه پوست خود را شكافتى، گوشت خود را پاره كردى و با اين بار ريختن خون فرزندان پيامبر، و شكستن حرمت عترت و پاره تن او، بر حضرت وارد مىشوى، جائى كه خداوند پريشانى آنها را به جمعيت مبدل كند و داد آنها بستاند، و هرگز مپندار آنانكه در راه خدا كشته شده اند، مردگانند، بلكه زندگانند، كه نزد پروردگارشان روزى دارند، و همين بس كه خداوند داور باشد و محمد دشمن (تو) و جبرئيل ياور (ما) باشد و بزودى خواهد دانست آنكه كار را براى تو هموار ساخت (معاويه) و تو را بر گردن مسلمانان سوار نمود، اينكه پاداش ستمكاران چه بد است، و اينكه كداميك از شما مقامش برتر و لشكرش ضعيف تر است.
و اگر مصيبتها مرا به اينجا كشيد كه با تو سخن گويم، (بدان كه) تو را كم ارزش مىدانم و سرزنش هاى عظيم نمايم و بسيار نكوهش كنم (من بخاطر اسيرى خودم و جاه و جلال ظاهرى تو، خود را نباخته و چاپلوسى نمى كنم و خوفى از تو ندارم، آرى اين است شهامت فاطمى، زينب دختر فاطمه است همو كه در مقابل ابى بكر با شهامتى كم نظير و سخنانى بليغ بر او تاخت، زينب دختر على است، همو كه خداى فصاحت و بلاغت بود)
ولى چشمها گريان است و دلها بريان، آگاه باش، تعجب تمام تعجب اينجاست كه حزب خدا بدست حزب شيطان و آزاد شده ها كشته شدند، از اين دستها خون ما مىچكد و گوشت ما از دهان شما بيرون مىافتد، و آن پيكرهاى پاك و مطهر، مورد سركشى گرگان قرار گرفته و كفتاران آنها را به خون مىغلطانند.
اگر ما را غنيمت گرفته اى، بزودى زيان مىكنى، آنگاه كه جز عملكرد خود نيابى، و خداوند ظلم كننده به بندگان نيست، شكايت به خدا بريم، و بر او تكيه كنيم.
پس هر حيله كه دارى بكار بر و هر تلاش كه دارى بكن، بخدا كه تو نمى دانى ياد ما را از بين ببرى، و وحى را نمى توانى نابود كنى، و به هدف ما دسترسى نخواهى داشت، و ننگ اين ستمها را از خود نمى توانى زدود، راءى تو سست و روزگار تو محدود و اجتماع تو به پريشانى است،
آن روز كه منادى ندا كند، لعنت خدا بر ظالمين باد، فالحمد لله رب العالمين، خدائى كه اول ما را به سعادت و آمرزش، و آخر ما را به شهادت و رحمت ختم نمود،
از خداوند درخواست مىكنيم كه پاداش آنها را كامل و زياد گرداند. و او جانشين نيكو بر ما باشد، او مهربان و رحيم است حسبنا الله و نعم الوكيل. (1)
 

-------------------------
پی‌نوشت:
(1). نفس المهموم.


پ.ن.
این نوشته از مجله روزانه برداشت شده است...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:27 توسط الهه |

عجب ها! حالا كه با اين حال گرفته نشستم واسه نوشتن ۴ خط درددل يا غرغر(؟) ميبينم اساسي نحسي اومده تو كار! شماره مطلبم شده ۱۳ ! باشه اين هم روش!
بعد از گذراندن تمام بعد از ظهر جمعه در فرودگاه امام خميني واسه بدرقه خانواده اون هم در چه فرودگاهي! عجب اين فرودگاه با اون امكانات نيم بندش نچسبه اون هم واسه من كه عشق پروازم!(يه كم شرمنده شدم از اينكه دايي من هم از آرچيتكتهاي اين فرودگاهه و اون يكي هم از ناظرينش بوده! يه جوري از من ميپرسيدن آخه چرا سقف اينجا مثل قفسه انگار من هم مسووليتي داشتم اونجا!بماند كه زود گفتم شبيه تار عنكبوته سقفش!) بر خلاف مهرآباد كه حتي با استرس ماموريت رفتن هم اونجا آروم ميشدم و از تماشاي آدمها و بوي سفر لذت ميبردم اينجا اصلاً حس جالبي نداشتم ! اصلاً امروز خود فرودگاه هم خمار و كسل بود ، ليست پروازها اصلاً به تعداد مسافر ها نميومد! انگار همشون فقط ميخواستن برن كوالالامپور! بماند كه نهايت يه پرواز دبي هم (طبق معمول) فعال بود اما هرخبري بود اصلاً حس "پرواز" من رو نميگرفت ؛ حتي به زحمت چشمهام بعد از بدرقه تر شد ، عادي و بي خيال يه كم ول گشتم واسه خودم! اصلاً هيچ قيافه خوشحالي نميديدم انگار(من حالم خراب بوده يا همه؟؟) از شانس هم وقتي در ناباوري ميون تعداد نامحدود صندليها ۳-۴ تا خالي و كنار همشون را پيدا كرديم و نشستيم روبروم ۲ تا افغاني مسن نشسته بودن با ريشهاي خيلي دراز؛ ميدونين كه ماها يه جورايي به ريش يه كم دراز عادت داريم!! حالا نه ريش مهم بود و نه درازيشون و نه پيري اونها ؛ موضوع اين بود كه بار غمي بر چهره اونها هم بود كه من هم مستعد(!) در جا پالسشون را گرفتم و زماني كه به عهدوعيال بدرقه كننده جعبه گز تازه را تعارف ميكردم به سمت اونها هم گرفتم و لبخند خسته و عجول اونها و لبخندمتقابل من  (واقعاً اون حركت نامحسوس دهنم لبخند به نظر رسيده؟؟) اين موج خستگي و غم را بيشتر كرد. با رخوت و ميل به خواب بعد از ناهار نشستم و چشم دوختم به لنگه كفشي كه با تعجب دنبال صاحبش ميگشتم ! با بي دقتي به پاي پيرمرد نگاه ميكردم و هردو پاش را در چكمه هاي مثل مغولهاي سربه داران ميديدم! پس اين لنگه كفش گالش مانند با سر نوك تيز مال چه كسي بود؟ تازه جواب معما را پيدا كرده بودم كه پيرمرد با چشمهاي محزون و عميق يك پاش را-پوشيده در همون چكمه مغولي- از روي صندلي فلزي به داخل اون گالش فرو كرد و به دليل اصطكاك كف چرم مانندچكمه، اين كار را با چپ و راست كردن پي در پي پاش انجام داد! از سيستم كفشش خوشم اومد هرچند ندونستم به چه كار ما ميتونه بياد!؟ هر جا كه ميخوايم كلاس كار رعايت شه زرتي با كفش ميريم تو و هر كي هم اهل نمازه و مواظب تميزي فرشهاش كه بايد كفش جداگانه با خودت داشته باشي! اَه بابا ول كن كفش ها را، چه ميدونم شايد از تداركات سريال جومونگ يكي خريده! حتماً تصور كردين كه همچين كفشي بايد يه درز از وسط و نوك كفش تا بالا داشته باشه كه؟ باز گير دادم !!!
بگم كه تموم راه برگشت هم دور از جونِ زهرمارعين برج زهرمار سيخونكي نشسته بودم و وقتي ديدم ساعد هي حرف ميزنه خودمو به خواب زدم؟اون هم تو استثناء موارد پرحرفي ساعد! بماند كه يه چرتكي هم زدم اون وسطا.
ولش كن ؛ ديشب نه پريشب يه دوستي (همكار سابق كه مشغول ادامه تحصيل در سوئدِ) در جوابم كه پرسيدم با الكترونيك چه كنم ؟! ساده جواب داد : الكترونيك را ببخش!!! بهش گفتم جمله ت را مينويسم ميزنم روي ميزم ، اينكارو كردم رفيق.به شوخي گفتم زيرش مينويسم حكيم مسلم رحمة الله ، اما اينو بيخيالش شدم ؛ نميخوام كه خنده ام بگيره هربار! خودم هم دو جمله اضافه كردم " الهه را ببخش" "از نو شروع كن" لعنت به من قراره در اين موردفكر كنم . اما فكر در اينباره ديوونه ام ميكنه ، مرغ فكرم زود بال ميزنه ، نه بابا مثل ماهي ميشه ليز ميخوره از دستم ؛ عاقبت هم مثل يكي از اون ماهي درشتهاي ساعد كه يهو بي هوا وقتي ما نبوديم از آكواريوم جسته بود بيرون و كسي نبود نجاتش بده ميميره . من كه هنوز هم اسمشو نميدونم اما واسه مردن ، اون هم اونجوري حيف بود آخه ! برو بابا حيف منم و اين هذيون اين وقت شبم!
يه زماني جوونترك كه بودم (۱۵-۱۶ ساله) هميشه يه كتاب غير درسي (خوب باشه منظورم رمانه) سر كلاسهاي ديني زير دستم بود و به مدت نسبتاً طولاني بارها و بارها "بربادرفته" را در اين مقام نگه داشتم! البته حق داشتم كه بهره وري براي اون همه ساعت ايجاد كنم؛ آخه معلم ديني اي كه -به قول امروزيها علم و زندگي - بگه: حالا امام علي (ع) قربونش برم بعد از جنگ عصباني بوده يه چيزي گفته !!! و اشك منو در بياره به جاي گفتن يك كلمه "نميدونم" از نظر من اوت بود ديگه ،حتي واسه تدريس شنگول و منگول در سطح مهد كودك ! خلاصه ؛ چي ميگفتم؟ قضيه "بربادرفته " بود كه اون هم ربط داره به مرغك خيال من- كه ميخواد آسمون ريسمون ببافه اما نره دنبال جواب!- عشق من به اين رمان آوازه دبيرستان شد و نهايتاً قباله من را به نام" رت باتلر" كردن ؛ من هم در نهايت شعف تصويرش رو پسنديدم و تا هنوزها با خودم دارمش! واما ماجرا پيچيده شد تا اينكه شبنم ريشه يابي كرد كه تو اين كتاب را دوست داري نه به خاطر رت بلكه چون شخصيت تو مثل اسكارلته! حالا وسط اين همه شباهت به جاي چشمهاي سبز و چال گونه يه انباري دارم ته مغزم كه فكرهاي مختلف و با طول عمرهاي متفاوت جمع كردم تا سر فرصت"بعداً" بهشون فكر كنم! وسط اين همه خوشبختي درست گير دادم به چيزي كه ميدونم نداشتنش مصلحت منه! -اِي جونت بالا بياد همينو بگو ديگه! بگو گير دادم كه طعم خوشبختي را اِنسون وار نچشم ديگه !- آخه قصه ميگي چرا؟ كفش افغاني و معلم ديني كجا بود؟؟ فرض كه گفتم ،اعتراف كردم، اون وقت كه چي؟بابا حوصله دوا درمون ندارم. با اين حالم چه كنم؟ آخ زري كوشي كه دم از كلاس ۲۰۲ و ۳۰۲ ميزني و مياي يه حالكي ميپرسي و ميري... زري كجايي كه خدا زد پس كله ات و (چه خوب هم زد!) درست زماني كه همه دل ميسوزوندن كه حيف بچه با اين همه تلاش چرا آخه رتبه ش خراب ميشه؛بعد ۳ سال نشوندت سر كنكور ادبيات و نشستي سرجايي كه بايد؟ جالبه كه برعكس اگه خدا نميزد پس كله ام و مثلاً از شريف سر در مياوردم عمراً اگه رنگ روي "او" را ميديدم كه درست در وسط ظلمت ظهور كرد. لامصب اين قسمت كه حالا شده واسم گارانتي ؛ميره ميشينه جزء همه حق و حقوقي كه همينجوري عشقي به خودم حقشو ميدم و اون موضوع جفنگ ميشه گل سرسبد آمال و آرزوهام اون هم از نوع كاملاً دست يافتنيش. ببين كار روزگار ما را!
آره زري جون حوصله ام سر رفته ؛ يه جورايي "حالش بده؛ داداش مسعودش را بيارين خونه..." تو كه ديگه اينكاره اي، توضيح ندم كه؟ صداي رضا كيانيان كه تو گوشت هست؟ حالش بده؛ داداش مسعودش را بيارين خونه؛ دلش تنگه...
پ.ن. يادتون مونده كه ريشه اين همه نحسي تو اخلاق..ه امشب من اين عدد ۱۳ بوده؟؟!

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:56 توسط الهه |

زن

"پیشخدمت":فرزند عزیزم امبدوارم روزی ، کسی در زندگیت برای ۲۰ دقیقه توراساده در آغوش بگیره...
،و این تمام چیزی باشه که اونها انجام میدن ، اونها کنار نمیکشن و به صورت نگاه نمیکنن ، حتی تلاش نمیکنن که همدیگرو ببوسن ، اونها تنها کاری که میکنن اینه : دستهاشون را باز میکنن و همدیگر را تنگ در آغوش میگیرن...

- آ. از زنش جدا شده! در واقع زنش ترکش کرده...
-(شاخ در میارم) نه!!!ش. ؟ < در خیالم زیبایی چشم گیر ش. را به یاد میارم دلم برای آ. میسوزه چطور میتونه اون چشمها را از یاد ببره؟! >می پرسم چرا ؟؟بعد از ۷ سال؟!!
- به خاطر پول ماشین خونه ...
- اونها که وضعشون خوب بود
-آره اماانگار زنش گفته خونه به نامم کن اون هم گفته نه ش. هم گفته طلاق میخوام!!
-فقط به همین دلیل ؟؟
-آره ، مثل اکثر زنها!
-امکان نداره! باور نمیکنم!
-چرا باور نمیکنی ؟! یه  عالم زندگی همین جوری از هم می پاشه این هم یکیش.
-آره اما اینها عاشق بودن ، یک زن دلیل لازم و کافیش واسه جداشدن اینه که مردشو دوست نداشته باشه...
-هه !
-راست میگم باور کن هیچ دلیل دیگه ای بدون این دلیل نمیتونه موثر باشه ...
هه هه !!!


"پیشخدمت": اِرل من دیگه تو را دوست ندارم ، سالهاست دوستت نداشتم ، من ازت جدا میشم...

فیلم "به همین سادگی" می بینم و بی وقفه اشک میریزم... به همین سادگی

پ.ن.۱. آی مریخیها آی ، کجای فهمیدن این چند خط سخت است؟؟ 
پ.ن.۲. "پیشخدمت" فیلم محصول 2007 آمريکا. برنده ‏جايزه بهترين گروه بازيگري و نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن.ادرين شلي از مراسم ‏Chlotrudis، نامزد ‏جايزه انسانيت، نامزد جايزه بهترين فيلمنامه از مراسم روحيه مستقل، برنده جايزه تماشاگران و بهترين بازيگر ‏مرد/ناتان فيلون از جشنواره نيوپورت بيچ، برنده جايزه بهترين فيلم داستاني از جشنواره ساراسوتا، برنده جايزه وايات ‏از مراسم انجمن منتقدان ساوت وسترن. ‏


 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:11 توسط الهه |

امروز به ياد اون گذشته ها كلي حال كردم با كنسل كردن امتحان زبان! اصلاً همين جوريِ همين جوري ! بيخودكي سر كيف شدم و كلي با بچه ها خنديديم! بعد اون شب كذايي و بيمارستان و يه عالم ضد و حال و ترس و استرس امروز دوست داشتم كه بخندم! واسم فرق نداشت كه امتحان باشه يا نباشه! واسم فرق نداشت امروز كه بيام پيشش يا نه ؛ امروز فرقي نداشت دنيا به كام كي باشه! من دلم شادي ميخواست ؛ پرانرژيم و با نشاط. اومدم پيش ساعد و خيلي زود الكي الكي با هم خنديديم . ميخوام پفك بخورم ؛ چيپس بخورم و اهميت ندم كه چقدر كالري دارن! (چقدر هم كه قبلاً مهم بوده واسم!) ميدوني رفتم مجتمع فني و خنده ام گرفت از سرفصلهاي طراحي وب ؛ چندتا برگه انتخاب كردم و خوندم تصميم گرفتم با كتاب بيام بالا ، يه چندتا فيلم و كتاب خوب برسون خدا ...
اين روزا روزاي مهمي ان، واسه ما كه خيلي مهمه . دارم مينويسم ، گاهي شبها به كله م ميزنه و ميشينم و ۲-۳ ساعتي بي وقفه تايپ ميكنم و مثل هميشه شبهاي امتحانه كه من به كله م ميزنه هركار عقب مونده ام را انجام بدم! دستي به تار بي صدام بزنم و بي حوصله از پس رفتهام صد بار بلند ميشم از سر تمرين!
امروز همين جوري يهوئكي دلم خواست بنويسم و پست كنم. خوندي يا نه؟ نظر دادي يا نه مهم نيست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:54 توسط الهه |

دیروز مطلب جالبی در روزنامه جام جم خوندم ، یه نگاهی بندازین جالبه:

موز ممنوعه!

دريك قفس ۵ ميمون قرار دهيد.
داخل قفس نردباني قرار داده و روي آن چند عدد موز بگذاريد.
بعد از مدتي،يكي از ميمونها از نردبان بالا مي رود تا موز را بردارد.
زمانيكه ميمون به موز نزديك شد،بر روي همه ميمونها آب سرد بپاشيد.
بعد از مدتي يكي ديگر از ميمونها تلاش ميكند كه موز را بردارد. باز هم بر روي تمام ميمونها آب سرد بپاشيد.
اين كار را چندين بار تكرار كنيد.
خيلي زود خواهيد ديد وقتي يك ميمون به سراغ موز ميرود ديگر ميمونها سعي مي كنند جلوي آنرا بگيرند. ديگر آب سرد نپاشيد.
يكي از ميمونها را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
مميمون جديد موز را مي بيند و به سمت موز ميرود .
ديگر ميمونها به آن حمله ميكنند و آن را كتك ميزنند.
بعد از چند تلاش ديگر براي رسيدن به موز و كتك خوردن از سوي ديگر ميمونها ، ميمون تازه وارد متوجه ميشود كه نبايد موز را بردارد.
يكي ديگر از پنج ميمون اوليه را با يك ميمون جديد جايگزين كنيد.
ميمون جديد نيز از نردبان بالا ميرود و كتك ميخورد.ميمون تازه وارد قبلي نيز در اين تنبيه شركت ميكند.
دوباره سومين ميمون اوليه را با يك ميمون جديد عوض كنيد .
ميمون جديد نيز از نردبان بالا مي رود و از بقيه ميمونها كتك مي خورد .
دوتا از ميمونها كه ميمون تازه وارد را كتك زدند نميدانند چرا به آن اجازه نميدهند از نردبان بالا روديا چرا در كتك زدن مشاركت ميكنند!
بعد از جابجايي ميمون چهارم و پنجم با ميمونهاي جديد ، تمام ميمونهايي كه بر روي آنها آب سرد پاشيده شده بود با ميمونهاي جديد جايگزين شده اند.
با اين وجود ، هيچ ميموني سعي نميكند از نردبان بالا رود. چرا؟؟
زيرا تا آنجايي كه آنها ميدانن هميشه همين طور بوده است.

وبدين ترتيب يك رفتار اجتماعي شكل مي گيرد...

پ.ن.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:14 توسط الهه |

این روزها، این لحظه ها ،هر بار نگاهی به وبلاگ سوت و کورم میکنم و به تغییر نکردن تعداد نظرات بی توجه میمانم اما ، می اندیشم به روزهایی که بی مهابا می اندیشیدم ، انگار دیگر نمیشود بی حضور شبحی از تعهد و مسوولیت به "او" نوشت ، من اما با هر طوفانی دوباره برمیخیزم و زنده می مانم ، حیات من با قیام من است ، من اما مسؤولم!!
خستگي اين روزها و سرهايي كه در گريبان است... اين روزها خيال دختركي -كه زير بار "نداشتن" ها ذره ذره باورهايش به" اين سرنوشت من است" ختم ميشود -خيالم را ربوده است... اين روزها به آن دخترك ديگر مي انديشم كه بعد ازهمه چه كنم ها، عزيزترين هايش جرعه جرعه كامش را تلخ ميكنند و به گذر زمان بر چهره معصومش توجهي ندارند... از چه بگويم ؟؟ از اين همه ؟
 اما بهتر است به استقبال برويم ، به استقبال رييس جمهور محترممان...!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:38 توسط الهه |

تو بحبوحه بحث يه دفعه گذاشت تو كاسه ام، يه دفعه گفت تو بگو چي داري بعد از اين ۴ سال!؟ مثل چشم بر هم زدني روزها و شبهايي از جلوي چشمام گذشت كه نگفتني بودن ، تجربه اون يكسال كذايي، تجربه لحظه هايي كه تا ابد به كسي نميتوانم گفت ... اما يك باره پلكهام سوختن و چيزي نگفتم، گفتم باز هم تلخ حرف ميزني ، تا بيام چيزي بگم حرفهاشو جمع و جور كرد و خواست اظهار كنه كه خودش ميدونه تجربيات اين مدت چيه و ...اما گفته بود اوني را كه بايد و من باز در فكر افتادم ، ديدم ماجراي راهي كه شروع كردم مثل ماجراي اون دزديه كه گفت دارم سورنا ميزنم ، فرداش كه صداي دزديش دراومد فهميدن اين چه مدل سورنا زدنه! آره عزيزم من كه ميگم دارم سورنا ميزنم، يه روز صداش رو ميشنوي. ميدوني اقلاً اش اينه كه فهميدم و ثابت كردم چه جور توانايي ها دارم ، ميدوني فهميدم كه لا اقل ايني هم كه تو داري زندگي نيست، هر دست و پا زدني تلاش نيست ، بعضي هاش تقلاست ! من هم تجربه تلاش و تقلا دارم ياد يكسالي افتادم كه با سرپرستي يك بخش ۳ نفره كارم رو شروع كردم و ۶ ماه ببعد ۱۹ پرسنل داشتم و توي دهمين ماه كارم حكم سرپرستي كارخانه رو در تاريخ ۱ مرداد ۸۶ بدست آوردم... آره اينقدري كه بدونم اگه بخوام ميتونم توي سطحي كه تو بهش ميگي موفقيت و پيشرفت، حركت كنم ، تجربه سال ۸۱ كه به عنوان يه دختر ۲۱ ساله تونستم در همون جلسه اول ۳ تا حاجي بازاري كله گنده رو مجاب كنم و نمايندگي بگيرم رو كه فراموش نكردي ؟؟ تو كه ميدوني بعد از بيرون اومدنم از شركت چيا پيش اومد واسم، تو ديگه چرا؟؟ تو چرا تو كه ديدي و ميدوني چرا به طعنه افتادي؟ من نميدونم چه قاعده ايه كه بايد بيفتي وسط و سر و صدات مرتب تو گوشها باشه تا بفهمن هستي!!؟ نه گل قشنگم ، اين ديگه من نيستم ، با اينكه سخته ، با اينكه دنيا از هرگوشه يه چشمكي واسم ميزنه اما ، اما ديگه نميخوام وسط معركه باشم ، نه گلم الان ديگه نه . روزايي هستن كه ميبيني سر رشته در دست كسانيه كه گوشه اي بي سر و صدا ايستادن. من ديدم بعضي از اونها رو ، آخه ميدوني وقتي ديدي و فهميدي ديگه نميشه نفهميد ...

پ.ن. الوعده وفا :

خطبه شقشقيه (از خطبه هاي محبوب من )

هان! به خدا قسم ابوبكر پسر ابوقحافه جامه خلافت را پوشيد در حالى كه مى دانست جايگاه من در خلافت چون محور سنگ آسيا به آسياست، سيل دانش از وجودم همچون سيل سرازير مى شود، و مرغ انديشه به قلّه منزلتم نمى رسد. اما از خلافت چشم پوشيدم، و روى از آن برتافتم، و عميقاً انديشه كردم كه بادست بريده و بدون ياور بجنگم، يا آن عرصه گاه ظلمت كور را تحمل نمايم، فضايى كه پيران در آن فرسوده، و كم سالان پير، و مؤمن تا ديدار حق دچار مشقت مى شود!
ديدم خويشتندارى در اين امر عاقلانه تر است، پس صبر كردم در حالى كه گويى در ديده ام خاشاك بود، و غصه راه گلويم را بسته بود! مى ديدم كه ميراثم به غارت مى رود...ادامه

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:54 توسط الهه |